اسماعیل گرامی مقدم: راه قدس از کربلا می گذرد یک استراتژی غیر
عقلانی بود
اسماعیل گرامی مقدم
نماینده اصلاح طلب مجلس و مشاور مهدی کروبی، از رزمندگان قدیمی است که از سال ۶۱
به جبهه ها رفت و هم در عملیات رمضان که ایرانی به خاک عراق وارد شد،حضور داشته و هم در پایان جنگ که عراق دوباره به
جاده ی خرمشهر رسیده بود، در جبهه بوده است. می گوید هیچ گاه فرمانده نبوده هر چند
که ازسال ۶۵ به عضویت سپاه در آمده و سمتِ جنگی اش تک تیرانداز و آرپی جی زن بوده
است. حالا در سن ۴۷ سالگی که به جنگ نگاه می کند، دنیا را جور دیگری می بیند،
گرامی مقدم، افسوس می خورد که ایکاش جنگ را در اوج قدرت و پس از فتح خرمشهر به
پایان می رساندیم و آن همه رزمنده مخلص را از دست نمی دادیم و این همه هزینه گزاف
را بر دوش مملکت نمی گذاشتیم، گرامی مقدم می گوید حالا که آیت الله خمینی در گذشته
، فرماندهان آن زمان سپاه باید
پاسخگوی اشتباهات بزرگشان در جنگ باشند.
بعد از فتح خرمشهر ،
ایرانی ها در خاک عراق بودند و به آن معنا دفاع در کار نبود در این مقطع نوع
تبلیغات جنگ که رزمندگان را به جبهه می کشاند بر چه محورهایی بود ، آیا بر محور
ملی گرایی و حفظ خاک وطن بود و یا نه تماما یک ایدئولوژی صرف بود که اعلام می کرد،
قطعه ای از بهشت در جبهه هاست و عشاق باید بروند و شهید شوند؟
اینکه ما بعد از
عملیات خرمشهر وارد خاک عراق شدیم ، سوال بسیاری از رزمندگان جنگ که در خط مقدم
بودند این بود و حق هم داشتند این سوال را بکنند، تمامی کسانی که آن موقع در سن
جوانی بودیم ، سوال ما از فرماندهان جنگ این بود که چرا بعد از خرمشهر باید جنگید
و توجیه فرماندهان جنگ چنین بود که ما هم اکنون که ورود پیدا می کنیم به خاک عراق
از موضع دفاع است و حتی من بعدها هم شنیدم که کسانی که امام را توجیه می کردند این
طور می گفتند که اگر بتوانیم دشمن بعثی –با
همین عبارات می گفتند- را کیلومترها از مرز عقب تر برانیم، در تیرس خمپاره ها و
موشک های آنها قرار نخواهیم گرفت و به همین دلیل عملیات نظامی داخل خاک عراق را
باز هم دفاع می نامید ند.
اما معلوم نبود تا
کجا باید دشمن را عقب برانیم، توجیه کلی و تبلیغات چه در میان ارتش و چه میان بسیج
و سپاه این بود که دشمن را باید تا جایی عقب برانیم که در تیررس نباشیم. به هر حال
آن کسانی که فرمانده بودند و کارشناسان نظامی، باید بررسی می کردند که به لحاظ
نظامی امکان داشت تا عراق را تا کجاهاعقب راند. من الان عنصر نظامی نیستم ولی به
لحاظ کسی که در جنگ بودم، امروز درک کرده ام که هر یک کیلومتر پیش روی ما در خاک
عراق، مساوی است با صدها کشته وتحمل هزینه ها و خسارات های فراوان به هر دو طرف.
هیچ کس نمی گفت تا چه میزانی باید پیشروی کرد و خود این تبلیغات و این استراتژی به
نظر من قابل تامل جدی است.
گفتید که سوالات و
اعتراضاتی در ذهن بسیجی ها و آنها که در جبهه بودند ، شکل می گرفت این پرسش ها کجا
مطرح می شد و نوع برخورد فرماندهان چه طور بود ؟
ببینید ، سوالات به
صورت تشکیلاتی نبود بلکه سوالاتی بود که در ذهن هر رزمنده خط شکنی متبادر می شد که
ما الان در خاک عراق هستیم و برای چه و باید تا کجا برویم. این ها تشکیلاتی نبود و
رزمندگان از فرماندهان بالادست خودشان و آنها از فرماندهان ارشد سوال می کردند و
توجیه می شدند و نیاز به اعتراض نبود. فرماندهان هم پیش دستی می کردند و قبل از
اینکه سوال، خیلی گسترش پیدا کند آنها سخنرانی می کردند و در سخنرانی خودشان توجیه
می کردند که ما بایستی تا جایی پیش روی بکنیم که از دست دشمن رهایی پیدا کنیم و
این هدف اصلی ما در خاک عراق است و بعدش شعارهایی دیگری مطرح شد. در مورد تبلیغات جنگ
این را هم بگویم که ما نمی توانیم بگوییم که در این حرکت بزرگی که ملت ایران کردند
در عقب نشاندن دشمن تا دندان مسلح که تمام دنیا حمایتش می کردند، صرفا انگیزه های
دینی یا انگیزه های ملی به صورت جداگانه دخیل بود. باید این حرکت عظیم را در
مجموعه ای از انگیزه ها دید، ولی انگیزه های برجسته یکی تبلیغات مذهبی بود و یکی هم انگیزه های
ملی.
در نهاد هر کسی با هر
انگیزه ای که به جبهه می آمد ، یک بطن ملی بود اما انگیزه مذهبی بیشتر، البته دفاع
از ایران هم در پشت این انگیزه های مذهبی، حس می شد. اما صرفا نمی توان گفت که این
دو انگیزه باعث بسیج می شد. عامل تحریک کننده این بود که بعد از انقلاب، رهبری
کاریزماتیک آیت الله خمینی باعث شد که به این تبلیغات در حقیقت، نقش برجسته ای
داده شود و با مدیریت بسیار قابل قبولی در جنگ بتواند این دو انگیزه ملی و مذهبی
در بسیج نیروها ایجاد کند.
شاید اگر بگویم الان
با همان انگیزه های ملی و مذهبی شخصیت دیگری باشد که بتواند انسجام ایجاد کند و
نیروها را به جنگ بسیج کند، من فکر می کنم چنین شخصی الان و در آینده وجود نخواهد
نداشت.
شاید هم مردم ما دیگر آن
روحیه را ندارند که چنین شخصیتی را بیافرینند؟
اینها دیگر جزو متغیر
های زمان است، اگر آن نسل یعنی نسل دهه اول انقلاب را برگردانیم با آن رهبری و در
برهه زمانی خودش این اتفاق می افتد، من بعید می دانم، تکرار شدنی باشد.
ازسال ۶۱ به بعد و از
وقتی که جنگ به میانه افتاد، یک نارضایتی عمیقی در اجتماع ایران بود از ادامه جنگ
از محدودیت هایی که ایجاد شده بود و از گرفتاری های معیشتی که به وجود امده بود و
این را رزمندگان پشت جبهه می دیدند، گویا که عده ای به جنگ می پرداختند و بیشترینه
ملت ایران هم زندگی
خودشان را می کردند، این تضاد جبهه و پشت جبهه، مایه دلشکستگی رزمندگان
بود، در فیلم عروسی خوبان هم می بینیم حال و روز بسیجی که از پشت جبهه دلزده شده و
به دنیای آرمانی جبهه باز می گردد ، شما به عنوان یک رزمنده وقتی بر می گشتید و
این وضع را می دیدید ، این اعتراض خاموش به جنگ را چه طور برای خودتان توجیه می
کردید ؟
این سوال شما واقعیت
آن دوران است، به لحاظ تاریخی و شرایط واقعی آن روز . وقتی رزمند ها بر می گشتند
می دیدند که بخش هایی از مردم زندگی روزانه خودشان را دارند ، البته طبیعی هم هست
و ما نمی توانیم برای همه طبقات جامعه یک نقش قائل شویم. اما بخش بزرگی از مردم در
جنگ حضور داشتند ولی حضورشان متفاوت بود ، در حقیقت از سنگر های کمین تا ستادهای
کمک رسانی به رزمندگان در میادین شهرها و روستاها ، مردم حضور داشتند اما حضور
متفاوت بود و هر کس با نقش خودش. می دیدیم که خانمی حلقه ازدواجش را اهدا می کند،
اما واقعیت این بود که بخش هایی از اجتماع هم سرگرم زندگی خودش بود. مثلا ما بر می
گشتیم و می رفتیم و
می دیدیم استادیوم های فوتبال مملو از جمعیت است، در همان دوره یادم است که برخی
ازفرماندهان جنگ و دولتی ها اعتراض داشتند و یک وقتی دولت بعد از سال ۶۴ اعلام
کرد، تمام ادارات باید بسیج شوند و روزی یا هفته ای خاص را لباس نظامی بپوشند تا
این یکرنگی با جنگ خودش را نشان دهد. یک نکته مهمی هم اینجا هست که نباید غافل
شویم ، شاید اینکه بخش هایی از جامعه نقش کمتری داشتند به نگاه استراتژیک حاکمیت به جنگ باز می گشت ، هیچ کاه در
این هشت سال اجباری در بردن افراد به جنگ را حس نشد و تنها درباره نظام وظیفه
اجبار بود و شامل همه ذکور نمی شد و بخش اعظم سپاه و بسیج و لشگرهای بزرگ عملیاتها
به صورت افتخاری و داوطلبانه تامین می شد که از لحاظ ایثار و شجاعت و فداکاری جزو
افسانه ها باید ثبت شان کرد، من به عینه و رودر رو شاهد این ایثارها بودم.
این آرمان جنگ بعد از
فتح خرمشهر و رسیدن به نقطه صفر مرزی چه بود؟
در بخش اول گفتم که
همین مساله دور شدن از تیررس عراق اولین توجیه بود، اما من در مقامی نیستم و فرصتی
هم نیست که بگویم آرمانها درست یا غلط بودند ، حتما نقدهایی هم دارم اما پذیرفتن
این آرمانها بی نظیر بود در زمان خودش و از این نمی توان غافل شد. آرمانهایی که
داشتند مشخص بود و یکی پیروز در جنگ.
این پیروزی، سقوط
صدام بود ، فتح بصره بود یا تسخیر بغداد، به هر حال باید به صورت مصداقی تعریفی
پیدا می کرد ؟
آقای رضایی گفته
بودند که فتح بصره ، اما آرمان مردمی که حضور پیدا می کردند و با انگشت اشاره آیت
الله خمینی به جبه می رفتند، آرمانهای بزرگتری بود . اینکه بگوییم که آیا مردم بعد
از خرمشهر هم این آرمان را داشتند یا کمرنگ تربود، می توانیم تامل داشته باشیم .
من شخصا به بخش هایی از جنگ و استراتزی ها و حتی آرمانها نقد دارم و آنها را
اشتباه می دانم اما هرگز هم به این باور نیستم که در جنگ پیروز نشدیم. رزمندگان
ایرانی درجنگ به پیروزی رسیدند ولی هزینه این پیروزی بسیار زیاد بود و اشتباهات
بزرگی هم اتفاق افتاد. یکی ادامه جنگ بعد از خرمشهر بود. اینکه صدام آمده بود ،
قطعنامه الجزایر را پاره کرده بود و هدفش را رسما گفته بود که سرنگونی جمهوری
اسلامی و اشغال خاک ایران است، در پایان جنگ می بینیم که به هیچ یک از این اهداف
نرسید، بنابراین مردم ایران در اینکه صدام را متوقف کردند ، پیروز شدند. اینجا
دچار یک چالش اساسی می شویم، بعد از گذشت ۲۵ سال از جنگ از خودمان می پرسیم آیا می
توانستیم این پیروزی را با هزینه کمتری داشته باشیم، قطعا جواب مثبت است. من الان
در سن ۴۷ سالگی می بینم که بعد از فتح خرمشهر می توانستیم با یک پیروزی آرمانی جنگ
را به اتمام رسانیم. توجیه ادامه جنگ بسیار امروز سخت است.آیا ما باید تا خاک اردن
می رفتیم تا در تیر رس نباشیم . ما کیلومتر ها در خاک عراق پیشروی کردیم و هیچ وقت
هم از تیر رس عراق در نیامدیم و امروز فرماندهان سپاه باید پاسخگوی آن توجیه باشند.
در سالهای بعدی جنگ و
با اینکه نیروهای ایرانی در خاک عراق بودند ، تهران هم در تیررس عراق قرار داشت ،
این اشتباه ادامه جنگ را چه کسی انجام داد ؟
روشن است مسوولیت بر
عهده چه کسانی است و چه کسانی باید پاسخگو باشند. بعد از فتح خرمشهر سراسر ایران
جشن و شادمانی بود و بعضی از کشورهای عربی حاضر شدند ، خسارت جنگ را پرداخت کنند و
صدام هم در ضعیف ترین وضعیت جنگی بود. بهترین موقعیت بود برای اینکه ایران قطعنامه
ای را بپذیرد و با پیروزی قاطع، جنگ به اتمام برسد. من نمی توانم همه تقصیر را
گردن یک نفر بیندازم، من به عنوان یک رزمنده بسیجی، این تقصیر را بر دوش همان هایی
می گذارم که اطلاعات غلط و اشتباه و تحلیل غلطی از اوضاع جنگ داشتند. آقای محسن
رضایی در اواخر جنگ خطاب به آیت الله خمینی فهرست مفصلی از تجهیزات و نفرات می
فرستند و می گویند اگر اینها را بدهید می توان جنگ را ادامه داد، این سوال پیش می آید که شما بعد از
فتح خرمشهر نمی توانستید این را بگویید و
هزینه سنگین جنگ را
به کشور تحمیل نکنید، چرا آن روز بیان نکردید و همان روز هم در کنارش می گفتید که چه قدر باید کشته
دهیم، سران سیاسی کشور و از جمله شخص اول، آقای خمینی اگر این ها را می دانستند
حتما تامل می کردند، این نیازهای عظیم را در پایان جنگ گفتند.
آقای خمینی از دانش
نظامی بی بهره بودند و اطلاعات غلط منجر شد که رضایت بدهند که جنگ را ادامه دهند
اگر این را بپذیریم این سوال پیش می آید که آیا جدای از دانش نظامی، جان انسانها
برای آقای خمینی ارزش داشت یا نه، وقتی می دیدند که در عملیاتها، رزمندگان را جلوی
سلاح صدام، سپر قرار می دهند، در ذهن آقای خمینی ، خللی ایجاد نمی شد که نباید
ایرانیان را این طور به کشتن داد؟
آیت الله خمینی به
عنوان یک رهبر پر نفوذ در جامعه آن روز ایران، نقش خودش را به خوبی در پیروز ی در
جنگ ایفا کرده ، نقش ایشان انسجام دادن و راندن دشمن به عقب بود با همین قدرت
کاریزماتیک، یادم هست در اواخر جنگ وقتی اعزام نیرو به جبهه ها با مشکل مواجه شده
بود و کسی به جبهه نمی رفت و به خصوص پس از پذیرش قطعنامه که عراق آخرین حمله اش
را کرد و تا جاده خرمشهر آمد، هیچ کس نمی توانست شوری ایجاد کند به جز آقای خمینی،
ایشان پیام دادند که جبهه ها را پر کنید و لشگر عظمیی به جبهه ها رفتند و عراق را
برای بار آخر عقب راندند، ما که از اعضای سپاه بودیم نتوانستیم با اتوبوسهای سپاه
برویم و آنقدر که تراکم نیرو بود و مجبور شدیم ، ماشین بگیریم و برویم. اگر آیت الله خمینی بعد از اینکه در
اواخر جنگ، فرماندهان اعلام می کنند که این مقدار تجهیزات می خواهند و این مقدار
نیرو مخالفت می کنند و جام زهر می نوشند ، حتما اگر فرماندها ن همین اطلاعات و
همین درخواستها را برای ادامه جنگ بعد از خرمشهر، درخواست می کردند، نمی پذیرفت.
آقای خمینی برای جان جوانانی که به جنگ می رفتند، ارزش قائل می شد و شهادت هر
ایرانی را سخت می دانست اما
تصورش از ادامه جنگ، هشت سال نبود. به نظر خیلی ها ادامه جنگ بعد ازخرمشهر آسان
بود.
آقای خمینی از
اعتراضات ضد جنگ و درخواستهای پایان جنگ هم مطلع بودند،نهضت آزادی و مرحوم بازرگان
بارها در بیانیه های مختلف ادامه جنگ را بر ضد اسلام و ایران می دانستند و شاگر
ایشان آقای منتظری هم بعد از سال ۶۱ و در مقام قائم مقام رهبری مخالف ادامه
جنگ بودند، چرا این ها در روحیه آقای خمینی موثر نبود و تنها وعده های فرماندهان
سپاه را مورد عنایت قرار می داد؟
من این سوال را نمی
توانم پاسخ دهم و حتی فرماندهان سپاه هم نمی توانند، این به شخصیت فردی آیت الله
خمینی بازمی گشت که چرا با مخالفت هایی که با جنگ می شد و حتی شاگرد خودشان هم
مخالف بودند و حتی برخی از فرماندهان ارتش سکوت می کردند و ناراضی بودند، مسیر جنگ
جنگ تا پیروزی را انتخاب کرد. بعد از ۲۵ سال از منظر خودم عرض می کنم که آقای
خمینی باورش بر این بود که با توجه به پیروزی هایی که بعد از حصر آبادان به دست
آمد و فرماندهان سپاه توانستند به خوبی جنگ را اداره کنند، با این مسیر به پیروزی
قاطع خواهند رسید. آقای خمینی هم به هر حال دلایلی برای ادامه داشت.
در همان هشت سال که
جنگ ادامه داشت اتفاقات بزرگ سیاسی در عرصه سیاسی کشور رخ می داد ، تمام مخالفان و
منتقدین نظام از مجاهدین تا نهضت آزادی و حتی راست سنتی مذهبی که مدافع آقای خمینی
بودند،سکوت کرده بودند و مثلا روزنامه رسالت به جبهه ها نمی آمد ، این اتفاقات آیا
بازتابی در جبهه ها داشت و یا جبهه ها محیط ایزوله ای بودند که از وقایع درونی
کشور مثل کشتارهای سال ۶۷ ، به دور نگاه داشته می شدند؟
اول این را روشن کنم
که معتقدم مردم ایران در جنگ پیروز شدند و نگذاشتند، نه خاک کشور از دست برود و نه
نظام جمهوری اسلامی ازبین رود، ولی این را می توانستند با کمترین هزینه به دست
آورند و پیروزی شیرینی هم داشته باشند و مقطع این پیروزی هم بعد از فتح خرمشهر
بود. بعد از اینکه عملیات بیت المقدس راگذراندیم هر کدام از این عملیاتهای بعدی
باتوجه به اینکه هزاران نفر از سربازان عراقی اسیر می شدند و فضای ایران پر از
شادی می شد، می توانست مقدمه ای بر پایان جنگ باشد. نقطه عطف جنگ بعد از خرمشهر ،
فتح فاو بود که ما می توانستیم بعد ازعملیات ولفجر ۸ و بعد ازتسخیر یکی
ازاستراتژیک ترین نقاط عراق، جنگ را پایان دهیم. بعد از عملیات خیبر هم امکانِ
پایان جنگ بود و آنجا هم لجستیک سپاه و ارتش کار بزرگی انجام دادند در احداث پل
های معلق، می توانستیم در هر یک ازاین مقاطع پیروزی مطلق به دست آوریم و نه مثل
آخر جنگ پیروزی نسبی.
اما درباره اتفاقاتی که سال ۶۰ افتاد و درگیری با گرو ههای چپ و مذهبی
و غیر مذهبی ، این را باید کاملا از فضای جنگ و رزمندگانی که کار اصلی و یدی جنگ
رابر عهده داشتند و حتی فرماندهان میدانی سپاه جدا کنیم چون همه فکر این چند ده
هزار نفری که در جبهه ها حضور داشتند، اداره جنگ بود و اینکه مبادا یک شب غافل
شوند و دشمن عملیاتی انجام دهد و تمام این پیروزی ها زیر سوال برود.
در سال ۶۷ که اعدام
ها انجام شد ، بچه های جنگ، داخل جنگ بودند، ما وقتی خبر اعدام ها را شنیدیم و من خودم در جبهه جنوب بودم، از ما
سوال می کردند و ما خودمان از هم دیگر سوال می کردیم که اعدامها بر اساس چه توجیهی
انجام می گیر. سازمان مجاهدین خلق، عملیات نظامی را انجام داده بود و ما هم
پیروزمندانه آنها را به عقب راندیم . زندانی ها اسرای نظام جمهوری اسلامی بودند و
جای توجیه نداشت و نهایت توجیه ای که می کردند این بود که اینها قرار بود در صورتی
که عراق و مجاهدین موفق می شدند، نا آرامی ایجاد کنند که این را نمی شود بر اساس
حقوق بشر و آموزه های دینی قبول کرد و قصاص قبل از جنایت مردود است. جمع بندی کنم
عرایضم را
که بچه هایی که در جنگ بودند و آنهایی که بچه هایشان را به جنگ می فرستادند و
نگران سلامت آنها بودند، اینها در فضای درگیری های عمیق سیاسی نبودند.
سال ۶۷ قطعنامه از
سوی ایران پذیرفته شد و آقای خمینی گفتند که جام زهری نوشیدند و در جبهه ها هم سر
خوردگی به وجود آمد با اعلام ناگهانی پذیرش قطعنامه، آیا یک شکست مستتر در پذیرش
قطعنامه بود؟
بله ، خب این سر
خوردگی و افسردگی تمام افکار و وجود رزمندگان را به خودش مشغول کرد، اما چون ما
رزمندگان در حقیقت چشم و گوش بسته همگی تسلیم محض فرمان آیت الله خمینی بودیم، آن
تعبیر جام زهر آرام کننده و التیام بخش بود.
این توضیح را برای ما
بدهید که در ذهن رزمندگان وقتی پذیرش قطعنامه را شنیدند چه سوالاتی موج می زد که
نمی گفتند؟
سرخوردگی ها ازاین
بود که بالاخره هر کس که سلاح به دست گرفته و تمام سرمایه و جوانی و جانش را کف
دست گذاشته برای یک سلسله از آرمانها، وقتی می بیند که به نقطه ای رسیده که به هیچ
کدام از همان آرمانهای بزرگ نرسیده، افسرده می شود.
اگر بگوییم که پیروزی
ما همان نرسیدن صدام به هدفش بود، برای رزمندگان هیچ افسردگی پیش نمی آمد، اما
سرخوردگی ها جنسش از آرمانهایی بود که بزرگتر از گوشمالی دادن دشمن بود.
این شعارهای واقعا بی
محتوا و بدون برنامه که گاهی آدم می ماند چه اسمش را بگذارد. ما بعد از پیروزی
هایی که در جبهه ها به دست آوردیم، توجیه کردیم که جنگ جنگ تا پیروزی و نگفتیم که
در کدام عملیات و به کدام هدف. آیا فتح فاو پیروزی است و یا فتح بغداد. بعد معلوم
شد جنگ جنگ تا پیروزی، معنایش این است که راه قدس ازکربلا می گذرد، خب این هیچ وقت
محقق نشده بود. بنابراین ما رزمنده ها حق داشتیم که سرخورده شویم. می خواهم بگویم
الان بعد از گذشت زمان، برای من شگفت انگیز است با همه عظمتی که رزمندگان آفریدند
و ۲۰۰ هزار شهید و یک میلیون نفر جانباز دادیم،آخر با کدام تحلیل نظامی می
توانستیم بعد ازیک انقلاب و فروپاشی ارتش و هنگامی که کل جهان غرب و شرق در پشت
عراق است، با کدام عقل و منطق سالم می توانستیم از کربلا عبور کنیم و به قدس
برسیم. اینها نقاط پر اشتباه جنگ و تبلیغاتش بود که در نهایت نمی توانستند بچه ها
را توجیه کنند. من خودم شاهد بودم وقتی قطعنامه پذیرفته شد ، بچه ها اعلام آتش بس
نمی کردند و توپ شلیک می کردند و آنکه کلاش دستش بود تیر اندازی می کرد، چرا که می
خواستند اعتراضشان را بیان کنند که چرا اینگونه جنگ پایان گرفت. حساب کنید همه
شعارها تا چهار روز قبل کربلا کربلا ما داریم می آییم بود و یکباره پذیرش قطعنامه.
شعارها تبدیل به آرمانهایی شد که بیش از ظرفیت ما بود. حالا که آیت الله خمینی در
قید حیات نیست، اما فرماندهان سپاه باید این سوالات را پاسخ دهند که بر اساس کدام
پشتیبانی و منطق نظامی و کدام سلاح و دارایی کشور، یک چنین استراتژی تعیین
کردند که مسیر ما فتح عراق و قدس باید باشد.
همانطور که می دانید
جمعیت عراق که آن موقع ۱۲ میلیون نفر بود، اکثرا شیعه هستند و عراق دومین کشور
شیعه پس از ایران است، شما در دوران جنگ هیچ وقت این حس را داشتید که با برادران
شیعه خودتان در حال جنگ هستید؟
واقعیتش نه من و نه
بسیاری از رزمندگان به این عمق فکر نمی کردیم که سربازی که روبروی ما ایستاده است،
مسلمان و شیعه است. تبلیغات جنگ، سپاه عراق را به عنوان مسلمان تبلیغ نمی کرد و
ادبیات جنگ ما این بود که داریم با کفار بعثی می جنگیم و توجیه ای که وجود داشت
برای رزمندگان اینطور بود که صدام به کشور ما تجاوز کرده و ما ناگزیر هستیم که
مقابل دشمن ایستادگی کنیم. اما واقعیتش این است که وقتی انسان بعد از دور شدن از
حال و هوای جنگ نگاه می کند ، متاثر می شود.
من
سال ۸۰ از طرف وزارت کشور برای امضای چند قرارداد به عراق رفتم، عراقی که هنوز تحت
سلطه صدام بود، فضای معنوی حاکم بر اکثریت مردم را می دیدم و درمی یافتیم که
اکثریت مردم شیعه هستند و متاسفاانه هشت سال در پی جنایتی که صدام کرد، دو ملت
شیعه رودر روی هم قرار گرفتند. این بخش از محتوای جنگ بسیار آزار دهنده است، آدم باید با کسی
هشت سال می جنگید که باورهای مشترک دینی با او داشت. می توانم بگویم که اینها
مسائلی بود که بالاجبار پیش می آمد و اگر صدام به ایران حمله نکرده بود، هیچ وقت
این فضا به وجود نمی آمد، از این طرف هم ایرانی ها با عنایت به اینکه مسلمان و
شیعه بودند، ولی خب کشورشان مورد تجاوز قرار گرفته بود و لاجرم باید دفاع می کردند
و مجموعا می توانیم بگویم که با همه اشتباهات بزرگی که در جنگ اتفاق افتاد، اما آن
خلوص نیتی که جوانان ایرانی و مردم ایران داشتند و ایمان و باوری که داشتند ما را
سر افراز بیرون آورد و دبیر کل سازمان ملل هم اعلام کرد، مقصر جنگ رژیم صدام است.(
میهن)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر